خرید بک لینک
در حوالی فین

سال‌های کودکی آمده بودم قریه‌ی فین بزرگ، به همین زیارت شازده‌ هادی با مادر و‌ پدرم.

و حالا پسین چند دهه، همین دیروز، گنبد فیروزه‌ای شازده، مرا و دوچرخه‌‌ام را کشاند به تماشا.

می‌پندارم یاد پدر، یاد مادر با آب و باغ و راغ و کاشی و مقرنس و آینه‌کاری و قوس و قرینه‌سازی‌‌های هنرورزانه شازده‌های فین (شازده هادی و ابراهیم)، چه سهمی شگرفی داشته که در تهاتر میان آسمان و زمین، دوباره مرا به خویش میهمان کند.

چشمی به شادی، چشمی به غمگینی!

فین، بزرگ و کوچک، روزگاری دراز به درازنای تاریخ آب‌هاش، سایه‌سار آرامش جان و تن آدمیان بوده است. اما در روز جاری تنها چند شازده زخم خورده از تطاول تاریخ برجای مانده و کوچه‌ها و گذرهایی چند. چند مادی و سلخ. از آن همه دیرینگی، تنها همین‌ برجای مانده است.

اهالی، چندی به شوخی و شنگی، چندی به سوگ و عزا، چندی آویخته به سیاست، چندی آمیخته به دیانت، هروله می‌روند به دادخواهی کُشته‌‌ای، امامزاده‌ای در هزاره‌ای پیش که برای‌شان، برای‌مان به تمامی عزیز است. اما هیچ نمی‌دانند، هیچ نمی‌بینند کُشته‌ و کِشته‌ی امروزشان را.

بی‌شک فین؛ بزرگ و کوچکش نابود می‌شود. همین اندک برجای مانده و باغ‌های هنوزش، در شتابی هولناک کمتر از ده سال نابود می‌شود. نابوده می‌شود.

باور بفرمایید! بی‌آن‌که ببینیم! بی‌آن‌که بدانیم!

#محمودساطع

#بوم_و_بر #در_حوالی_فین #دوچرخه_گردی

#بافت_تاریخی_فین #شازده_هادی

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۰ساعت 1:57&nbsp توسط محمود ساطع |

برچسب: نویسنده: کیارش نظری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 6:08

صفحه بندی