روایت دوست: عمران صلاحی: نصفه شب بارونی از دفتر مجلهی توفیق اومدم بیرون. ماشین نبود. پرویز شاپور اومد. گفتبرسونمت؟ گفتم ماشین داری؟ گفت چتر دارم. ...