
xa0 xa0 روایت دوست: xa0 عمران صلاحی: نصفه شب بارونی از دفتر مجلهی توفیق اومدم بیرون. ماشین نبود. پرویز شاپور اومد. xa0گفتxa0برسونمت؟ گفتم ماشین داری؟ گفت چتر دارم. xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 از پلههای قطار پا گذاشته بوده توی ایستگاه راه آهن. از آنجا تا کمربندی، گاراژها را نگاه انداخته و سلانه سلانه آمده تا دروازه عطار و گوشهی میدان، توی کافه حسین مشتی نشسته xa0به خوردن چای. میگویند اولش همین بوده، بعدها آمده دروازه دولت، اول بازار مسگرها و کاروانسرای میرپنج، مغازهی نجاری حبیب کار کند. حاج xadحبیب به پیری نشسته، ته کارش ساختن چهارپایه بود یا میزکی برای قهوهخانهای، دست بالا قفس هم میساخت برای سلهفروشیها. پرسیده بود: غِریبهای؟ گفته بود جنوبیام. پرسیده بود نجّاری؟ به جای جواب سرش را...
ادامه مطلب